سعادت و فضلیت از دیدگاه ارسطو

نتایج آراء: 0

نویسنده: 

مقدمه

از مکاتب اخلاقی که با استفاده از مبانی غیر طبیعی به اخلاق می پردازد، مکتبی است که به « سعادت و کمال » دعوت می کند [و به همین نام نیز مشهور است]. در میان همه کسانی که به این مکتب قائل بوده، غایت افعال اخلاقی انسان را وصول به « سعادت و کمال » می دانند اختلاف زیادی وجود دارد؛ بعضی بیشتر بر « کمال » تاکید کرده اند و « سعادت » را لازمه آن دانسته اند و بعضی دیگر بر « سعادت » تأکید داشته اند و آن را ملازم با « کمال » آدمی قلمداد کرده اند. بزرگترین حکماء و فیلسوفانی که به این مکتب منسوب هستند، نامدارترین اندیشمندان یونان قدیم؛ یعنی سقراط و افلاطون و ارسطو می باشند.

بنابراین، حجم کلانی از نوشته های اخلاقی وسعی فیلسوفان اخلاق، صرف تعریف سعادت و روش دست یابی به آن شده است.

مفهوم عام سعادت عبارت است از: زندگی بی درد و رنج یا زندگی خوش. با نظر به این که سعادت از اضافات زندگی انسانی است؛ یعنی این زندگی انسان است که ممکن است قرین سعادت باشد یا نباشد. در نتیجه، تعریف دقیق سعادت و تعیین حدود و ماهیت آن تابعی ازمعنا و مفهوم زندگی است.

بسته به این که زندگی را چگونه تعریف کنیم و از آن چه تصّوری داشته باشیم، معنا و روش وصول به سعادت نیز تغییر می کند. از این دیدگاه، نظامهای اخلاقی را به دو حوزه بزرگ می توان تقسیم کرد: 1 ـ اخلاق دنیوی 2 ـ اخلاق اخروی. اخلاق دنیوی معنای زندگی و سعادت را در همین جهان طبیعی تعریف می کند و اخلاق اخروی زندگی طبیعی را مقدمه ای برای ورود به زندگی اخروی می داند.

در این دیدگاه به حکم قاعده « الدنیا مزرعة الاخرة » زندگی طبیعی به عنوان « مقدمه حیات اخروی » و مَعبر و گذرگاه آن تلقّی می شود. زندگی حقیقی در جهان دیگر است، نه در این جهان. در نتیجه، سعادت حقیقی، سعادت اخروی است نه دنیوی».

در اخلاق دنیوی که در تفکر یونانی به خصوص در فلسفه ارسطو تأسیس شد و در عصر جدید از زمان بیکن و دکارت به بعد رونق گرفت، سعادت دنیوی مورد نظر است. اخلاق دنیوی می کوشد برای همین زندگی طبیعی دستور سعادت تهیه کند و در این بخش تعریف و روش وصول به سعادت، متناسب با زندگی طبیعی یا این جهانی است.

ماهیت سعادت از نظر ارسطو

اکنون ببینیم نظر ارسطو درباره ماهیت سعادت چیست. مقصود از این تحقیق این است که معلوم شود در نظر ارسطو سعادت چگونه تحقق می یابد و انسان برای اینکه به مقام سعادت برسد عملاً به چه اموری باید اقدام کند.

ارسطو می گوید: هر علمی متوجه خیری است. خیر، غایت و هدف تمام افعال است. حال چون اعمال متفاوت و متنوع است، غایات هم به تبع افعال متنوع می شوند و چون از اعمال متنوع بعضی تحت بعض دیگر قرار دارند و بعضی شامل بعض دیگرند؛ مثلاً فنّ ساختن قلم مشمول فنّ کتابت است و فنّ کتابت مشمول فنّ تعلیم و تربیت و مانند آن، پس غایات اعمال مندرج در یکدیگرند و از اینجا سلسله ای از غایات تشکیل می شود که اگر به نحو بی پایان ادامه یابد افعال انسان عبث خواهد بود. پس سلسله مذکور باید به غایتی ختم شود و آن خیر اعلای انسان است. خیر اعلای انسان به عنوان عالیترین هدف موضوع علم سیاست است؛ زیرا در این علم است که خیر اعلای انسان به عنوان سعادت حقیقی جامعه انسانی مورد تحقیق واقع می شود. »

ارسطو در مورد وحدت دو علم اخلاق و سیاست به عنوان یک علم واحد متصدی تحقیق در ماهیت سعادت می گوید: هر علم و تحقیقی به عنوان یک عمل و حرکت عقلانی متوجّه خیری است علم سیاست یا اخلاق هم به عنوان یک حرکت متوجّه خیری است. این علم را به اعتبار اینکه به خیر هر فردی از افراد می پردازد اخلاق، و به اعتبار اینکه به خیر کلِّ جامعه می پردازد سیاست گوئیم خیری که در این علم مورد تحقیق است؛ یعنی همان خیر اعلی، سعادت است. امّا سعادت از چه عناصری تشکیل می شود و انسان باید به چه اموری دست یابد تا سعادتمند باشد؟ ارسطو با توسل به روش استقرایی خود می گوید:

همه معتقدند که خیر اعلای انسان سعادت اوست، امّا در ماهیت سعادت و تعریف دقیق آن اتفاق نظر ندارند؛ گروهی سعادت را به معنای برخورداری از لذّات، گروه دیگری در ثروت، گروهی در شرافت و گروهی در صحّت دانسته اند.

مفهوم عام سعادت عبارت است از: زندگی بی درد و رنج یا زندگی خوش. با نظر به این که سعادت از اضافات زندگی انسانی است؛ یعنی این زندگی انسان است که ممکن است قرین سعادت باشد یا نباشد. در نتیجه، تعریف دقیق سعادت و تعیین حدود و ماهیت آن تابعی ازمعنا و مفهوم زندگی است.

همه معتقدند که خیر اعلای انسان سعادت اوست، امّا در ماهیت سعادت و تعریف دقیق آن اتفاق نظر ندارند؛ گروهی سعادت را به معنای برخورداری از لذّات، گروه دیگری در ثروت، گروهی در شرافت و گروهی در صحّت دانسته اند.

فضیلت انسان عبارتست از: ملکه ای که انسان را خوب می سازد و به تبع آن اعمال خاص او را نیکو می گرداند و چنین ویژگی، آن هنگام تحقق می پذیرد که انسان در افعال و انفعالاتش حدّ وسط را رعایت کند.

آن چیزی که در بررسی جزئی ارسطو از فضائل و رذائل خیلی محسوس است، نبود نظم و تقسیم منطقی در بیان فضائل و رذائل می باشد؛ زیرا تعداد فضائل و رذائل در این کتاب به طور منطقی بررسی نشده و نیروها و قوای انسانی که منشاء چنین صفاتی هستند مورد توجه قرار نگرفته است. همین عدم توجّه، به رساله فارابی در اخلاق نیز سرایت کرده است.

سپس می افزاید که لذّت و افتخار و ثروت هر کدام جزئی از سعادت را تشکیل می دهند، امّا هیچ کدام نمی توانند مقدّم بر سعادت باشند و جزء عمده سعادت، فضلیت است پس معنای این سخن این است که سعادتمند از نظر او کسی است که از زندگی خود لذّت ببرد، از صحّت و ثروت برخودار باشد، امّا از همه مهمتر به فضایل اخلاقی آراسته باشد و در هر حال وصول به سعادت بدون آراستگی به فضایل اخلاقی از نظر ارسطو ممکن نیست.

تقسیم فضیلت

امّا فضیلت چیست که مشی طبق آن سعادت آفرین است؟ ارسطو در ابتداء فضیلت را به دو نوع تقسیم می کند: 1ـ فضیلت عقلی 2ـ فضیلت اخلاقی. فضیلت عقلی از راه آموزش پدید می اید و رشد می یابد وبدین سبب، نیازمند تجربه و زمان است، در حالی که فضیلت اخلاقی، نتیجه عادت است و از این رو نامش « اتیک » ـ حاصل اندک تغییری در کلمه « اتوس » ـ به معنی عادت است. از اینجا پیداست که هیچ یک از فضایل اخلاقی ناشی از طبیعت ما نیست؛ زیرا هیچ موجود طبیعی ممکن نیست عادتی برخلاف طبیعتش بیابد؛ مثلاً سنگ که برحسب طبیعتش به پائین می گراید، هرگز ممکن نیست عادت کند که به بالا بگراید هر چند هزار بار بکوشند عادتش بدهند که به بالا بگراید.پس فضایل نیز در ما نه برحسب طبیعت پدید می ایند و نه برخلاف طبیعت. ما به حکم طبیعت این قابلیت را داریم که فضایل را به خود بپذیریم، ولی آنها را تنها از طریق عادت می توانیم کامل سازیم. ما همه تواناییهای طبیعی را نخست به طور بالقوه داریم و بعدا آنها را از طریق فعالیت به صورت بالفعل در می آوریم. درستی این سخن از ادراکهای حسی پیداست:

ما توانایی احساس را از راه دیدنهای مکرّر و شنیدنهای مکرّر بدست نیاورده ایم، بلکه به عکس، آن توانایی را پیش از آن که به کار بیندازیم داشته ایم و چنان نیست که آن را چون بکار انداختیم دارا شدیم، ولی فضایل را بدین سان به چنگ می آوریم که نخست آنها را تمرین می کنیم؛ همچنان که در فنون مختلف نیز به سبب تمرین مهارت می یابیم. ما آنچه را نخست باید بیاموزیم تا بتوانیم عمل کنیم، از طریق عمل می آموزیم؛ مثلاً از راه بنایی کردن معمار می شویم و از راه چنگ زدن، چنگ زن، همچنین از طریق اعمال عادلانه عادل می شویم و از راه تمرین خویشتن داری، خویشتن دار می گردیم و از طریق اعمال شجاعانه شجاع.

و اگر جز این بود مردمان نیازی به آموزگار نمی داشتند، بلکه به حکم طبیعت نیک یا بد می بودند. این سخن در مورد فضیلت نیز صادق است. ما به سبب رفتاری که در معاملات خود با دیگران می کنیم عادل یا ظالم می شویم و از طریق رفتار در برابر خطر و عادت به بزدلی یا دلیری، شجاع یا ترسو می شویم. به سخن کوتاه رفتارها، ملکات و سیرت آدمی را می سازند. بدین جهت باید مراقبت کنیم که رفتارمان به گونه معینی باشد، چون سیرت ما از رفتار ما ناشی می شود و بسیار فرق می کند که از کودکی به چگونه رفتاری عادت کنیم

تعریف فضیلت

ارسطو بعد از آن که اقسام فضیلت را تبیین می کند، تعریف فضیلت و حدّ وسط را تعریف می نماید. در نتیجه در ابتدا « جنس آن را بیان می کند و می گوید: فضیلت حالت و ملکه است و منظور او از حالت و ملکه وضعیت و حالتی است (خوب و بد) که انسان در برابر انفعالات و تأثرات انتخاب می کند؛ مثلاً در مورد خشم، موضع ما بد است، اگر ما با احساس تندی یا ضعیفی به خشم اییم، و موضع ما خوب است اگر احساس معتدلی درمورد آن داشته باشیم، و همین طور در رابطه با سایر انفعالات. پس از این جا معلوم می شود که فضیلت و رذیلت نفس انفعالات نیستند؛ زیرا ما به سبب احساس انفعالات، با فضیلت یا اهل رذیلت شناخته نمی شویم و مورد ستایش و سرزنش قرار نمی گیریم؛ چون کسی به صرف احساس بیم و یا خشم، ستوده نمی شود و کسی را به صرف خشمگین شدن سرزنش نمی کنند، بلکه کیفیت احساس خشم و ترس موجب ستایش یا نکوهش قرار می گیرد.

علاوه بر این احساس خشم و بیم ما، انتخاب ارادی دخالتی ندارد و حال آن که ما فضایل را انتخاب می کنیم و یا حداقل بدون نوعی انتخاب حاصل نمی شود. مضافا به این که در رابطه با انفعالات فرض می شود که تغییری در نفس ما به وجود می اید، اما در رابطه با فضایل و رذایل، تغییری در ما فرض نمی شود بلکه گفته می شود ما به روش خاصّی مهیا شده ایم و در حالت خاصّی قرار گرفته ایم.

اکنون که در تعریف فضیلت، جنس آن معلوم شد باید تعریف، کامل شود و فصل آن نیز ذکر گردد؛ یعنی باید مشخص شود که فضیلت چه نوع ملکه ای است. ارسطو در این باره می گوید: فضیلت، امری را که مربوط به آن است باید کامل و نیکو ساخته، عمل خاصّ آن را بر وجه شایسته تنفیذ نماید؛ مثلاً فضیلت چشم این است که اولاً سالم باشد و ثانیاً وظیفه خود را که دیدن است در حدّ کمال انجام دهد؛ بنابراین اگر این حکم در همه موارد صادق باشد، فضیلت انسان عبارت است از: ملکه ای که انسان را خوب می سازد و به تبع آن اعمال خاص او را نیکو می گرداند و چنین ویژگی، آن هنگام تحقق می پذیرد که انسان در افعال و انفعالاتش حدّ وسط را رعایت کند.

فضیلت و حدّ وسط

پیشتر گفته آمد که فضیلت زمانی محقّق می شود که انسان در افعال خود و انفعالات خود، حدّ وسط را رعایت نماید. در این قسمت درباره حدّ وسط مقداری بیشتر سخن می گوییم: « اساسا در هر چیز متصل قابل تقسیم، می توان مقدار اکثر و اقلّ و مساوی از آن را در نظر گرفت، ولی حدّ وسط از لحاظ انسان، چیزی است که بین حدّ افراط و تفریط باشد و این حدّ برای همه یکسان نیست؛ مثلاً اگر عدد 10 اکثر و عدد 2 اقل باشد عدد 6 به حسب خود شی ء، حدّ وسط است؛ زیرا به فاصله مساوی از دو طرف قرار گرفته و به مقدار عدد 4 است. این حد وسط را می توان حدّ وسط حسابی (ریاضی) نامید، برعکس حدّ وسطی که نسبی است و در رابطه با انسان مطرح می شود، و برحسب اختلاف افراد، مختلف است؛ مثلاً برای یک پهلوان، ده عدد تخم مرغ، کم و برای ورزشکاری مبتدی 2 عدد زیاد است و فضیلت، حدّ وسطی است نسبی که مبتنی بر قاعده ای است که کسی که واجد عقل است از روی آن قاعده عمل می کند.

اساسا هر دانش با توجّه به حد وسط و التفات عمل خود به آن جانب می تواند به کمال برسد و از همین جا است که در هنگام گفتگو از اثری که در نهایت کمال باشد عادتا می گوئیم: ممکن نیست چیزی بر آن افزود یا کاست؛ منظورمان این است که می خواهیم بگوییم افراط و تفریط، کمال را از بین می برد، ولی حدّ وسط کمال را پایدار می سازد.

در فضیلت اخلاقی نیز که متعلّق به انفعالات و افعالی است که زیاده و کمی و توسط بر می دارد همین معنی محقّق است. در بیم، تهوّر، شوق، خشم، رحم و به طور کلّی در هر لذّت و الم، زیادی و کمی دیده می شود که هیچ یک از آن دو پسندیده و خوب نیست، برعکس اگر این انفعالات را در لحظات متناسب و در موارد صحیح نسبت به افراد شایسته احساس بکنیم این همان حدّ وسط و کمال می باشد که خاصّیت فضیلت را دارد. همچنین در افعال هم زیاده و نقصان و توسط متصّور است و در آنها نیز باید حدّ وسط را مراعات نماییم و چون فضیلت، حدّ وسط است و حدّ وسط بیش از یکی نیست، راه صواب نیز بیش از یکی نمی تواند باشد، در حالی که هر چیز غیر از آن راه خطا است. از آنچه گذشت روشن می شود فضیلت از حیث گوهر و ماهیت، حدّ وسط است، امّا از حیث فضل و کمال، یک غایت و نهایت می باشد.

اما باید بدانیم هر فعلی و انفعالی، قبول حد وسط نمی کند؛ زیرا وجه تسمیه بعضی از افعال و انفعالات دلالت بر تباهی و فساد می کند؛ مثلاً در انفعالات: خیانت، بی حیایی و حسد و در افعال: زنا، سرقت و آدم کشی چنین است. ارتکاب این امور پیوسته و در همه حال متضمّن رذیلت و فساد است. هرگز در این احوال نمی شود گفت: خیر و شرّ مربوط به اوضاع و جریان امر است؛ همان طوری که از طرف دیگر برای عفّت و شجاعت افراط و تفریطی وجود ندارد و این دو فضیلت هر چند حدّ وسط خوانده می شوند در حدّ کمال و نهایت قرار دارند».

به نظریه حد وسط، اشکالاتی ممکن است وارد شود که ارسطو، خود بعضی از آنها را ذکر کرده و به آنها پاسخ گفته است، امّابعضی دیگر از اشکالات همچنان باقی است: یکی از این اشکالات این است: حدّ افراط علم و دانستن، علم نامتناهی است و حدّ تفریط آن، جهل مطلق پس، حد وسط کدام است؟ از این گذشته، ایا می توان ادّعا کرد که چون علم نامتناهی در جانب افراط قرار دارد، مذموم و نکوهیده است و از رذایل محسوب می شود یا برعکس، باید گفت که علم هر چه بیشتر حاصل اید بهتر و پسندیده تر است؟ همچنین، برحسب مبانی دینی و عرفانی، معرفت خدا، محبّت الهی و تقرّب به خداوند، هیچ کدام از اموری نیست که حدّ وسطی داشته باشد و کمتر یا بیشتر از آن حدّ وسط رذیلت به همه معتقدند که خیر اعلای انسان سعادت اوست، امّا در ماهیت سعادت و تعریف دقیق آن اتفاق نظر ندارند؛ گروهی سعادت را به معنای برخورداری از لذّات، گروه دیگری در ثروت، گروهی در شرافت و گروهی در صحّت دانسته اند.

فضیلت انسان عبارتست از: ملکه ای که انسان را خوب می سازد و به تبع آن اعمال خاص او را نیکو می گرداند و چنین ویژگی، آن هنگام تحقق می پذیرد که انسان در افعال و انفعالاتش حدّ وسط را رعایت کند.

آن چیزی که در بررسی جزئی ارسطو از فضائل و رذائل خیلی محسوس است، نبود نظم و تقسیم منطقی در بیان فضائل و رذائل می باشد؛ زیرا تعداد فضائل و رذائل در این کتاب به طور منطقی بررسی نشده و نیروها و قوای انسانی که منشاء چنین صفاتی هستند مورد توجه قرار نگرفته است. همین عدم توجّه، به رساله فارابی در اخلاق نیز سرایت کرده است.

حساب اید. این گونه امور هر چه بیشتر برای آدمی حاصل شوند او را سعادتمندتر می سازند.

اما شاید بتوان این اشکال را پاسخ داد و بدین وسیله از ارسطو دفاع کرد: ارسطو معتقد است که آنچه حد وسط ممدوح و دو طرف افراط و تفریط مذموم دارد، « تعلّم » است نه « علم »؛ « تعلّم » که فعلی از افعال آدمیان است، باید در حدوسط قرار یابد و به هیچ یک از دو جانب دیگر نگراید، امّا « علم » که در اثر « تعلّم » حاصل می شود شریف و ارجمند است و هر چه رو به ازدیاد و افزایش نهد از علوّ مرتبت آن نمی کاهد و امّا تقرّب به خدا، چیزی نیست جز نتیجه زندگیی که در همه وجوه، قرین اعتدال باشد. هر چه در افعال و انفعالات خود بیشتر معتدل باشیم تقرّب بیشتری نسبت به خدا کسب می کنیم.

اشکال دور

« ارسطو به طور کلّی درباره خیر منش و خصلت می گوید که ما با داشتن استعدادی برای آن آغاز می کنیم، لیکن آن را باید به وسیله عمل و ممارست پرورش داد. پرورش آن چگونه است؟

به وسیله اجرای اعمال فضیلت آمیز، در نگاه اوّل این مانند یک دور باطل به نظر می اید؛ زیرا ارسطو می گوید که ما با انجام دادن اعمال فضیلت آمیز با فضیلت می شویم، امّا چگونه می توانیم اعمال فضیلت آمیز انجام دهیم مگر اینکه قبلاً با فضیلت باشیم؟ ».

پاسخ اشکال

ارسطو پاسخ می دهد که ما با اجرای اعمالی که به طور عینی و واقعی فضیلت آمیزند شروع می کنیم بدون داشتن معرفت درون نگرانه ای از اعمال و انتخابی ارادی از اعمال به عنوان اعمال غیر انتخابی که نتیجه خلق و خوی عادی است؛ مثلاً ممکن است پدر و مادر کودکی به او بگویند که دروغ نگوید. کودک شاید بدون درک و تصدیق خیر ذاتی راستگویی و بدون این که هنوز به راستگویی عادت کرده باشد اطاعت کند، لیکن فعل راستگویی به تدریج به صورت عادت در می اید و چنان که جریان تعلیم و تربیت پیش می رود، کودک به تصدیق این که راستگویی فی نفسه درست و حقّ است. و به انتخاب راستگویی به خاطر خودش، به عنوان امر درستی که باید انجام داد، نائل می شود؛ بنابراین آن عمل در این جهت فضیلت آمیز است. بدین ترتیب، اتّهام دور باطل با تمایز بین اعمالی که خلق و خوی نیک می آفریند و اعمالی که از خلق و خوی نیک همین که آفریده شد

جریان می یابد پاسخ داده شده است.

اشکال برطبقه بندی فضایل و رذایل دراخلاق ارسطویی

« ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخوس فقط به دادن معیار برای شناخت فضایل و رذایل اکتفاء نکرده است، بلکه به طور جزئی به بررسی فضایل پرداخته است و مفاهیم خاصّ اخلاقی؛ همچون شجاعت، عفّت، سخاوت، کرم و همچنین اضداد را نیز بررسی نموده، نشان داده است که؛ مثلاً شجاعت به عنوان یک فضیلت اخلاقی چگونه در وسط، بین دو رذیلت تهوّر و جبن قرار گرفته است، و چه نسبتی با آن دو دارد و همین طور سایر فضایل.

آن چیزی که در بررسی جزئی ارسطو از فضایل و رذایل خیلی محسوس است، نبود نظم و تقسیم منطقی در بیان فضایل و رذایل می باشد؛ زیرا تعداد فضایل و رذایل در این کتاب به طور منطقی بررسی نشده و نیروها و قوای انسانی که منشاء چنین صفاتی هستند مورد توجه قرار نگرفته است. همین عدم توجّه، به رساله فارابی در اخلاق نیز سرایت کرده است.

فضیلت، وضع اکتسابی

« فضیلت وضع ثابتی است که اعمال مقرون به فضیلت ناشی از آن وضع است و این وضع، طبیعی و فطری نیست. البته، بشر با وضع خاصّی از لحاظ بعضی از انفعالات؛ مثلاً از لحاظ خشم یا ترس به دنیا می اید، امّا این اوضاع نه از رذایل است و نه از فضایل، نه ممدوح و نه مذموم، فضیلت، وضع اکتسابی است و کسب آن نیز به اختیار انسان است، اگر چنین نمی بود نمی توانستیم آن را ممدوح شماریم. فضیلت آن گاه وجود واقعی دارد که به صورت عادت دراید؛ یعنی با وجود این که امر اکتسابی است چنان به سهولت مصدر اعمال باشد که گویی فطری انسان است.

نقد و بررسی نظام اخلاقی ارسطو

1ـ یکی از ویژگیهای نظام اخلاقی ارسطو این است که وی کسی را که پس از سپری کردن عمر خود به سعادت واصل خواهد شد نیکبخت نمی داند. در نظر ارسطو، فقط کسی را می توان نیکبخت دانست که در تمام مدّت زندگی این جهانی خود نیکبخت باشد. به عبارت دیگر، سعادت، پاداشی نیست که در عالم پس از مرگ به نیکوکاران داده می شود، بلکه توأم با عمل نیک و فضیلت مندانه است و در نتیجه در همین حیات محقق می شود. در خلال همین زندگی است که همراه با اندیشه، گفتار و کردار فضیلت مندانه، سعادت حاصل می شود. انسان سعادتمند چشم به راه سعادتی نیست که پس از گذشت دوران عمر، همچون دستمزدی، دریافت کند، بلکه در حین هر عمل نیک، سعادت را می چشد و در می یابد.

مهمترین نقطه ضعفی که در نظام اخلاقی ارسطو به چشم می خورد این است که وی به زندگی جاودانه آن جهانی تأکید ندارد و به گفته برخی، اساسا آن را مورد غفلت قرار می دهد. اگر چنین باشد جای این سؤال و اشکال هست: اگر ما فطرتا طالب سعادتیم، چرا در اندیشه سعادت ابدی نباشیم؟

2ـ نظریه اعتدال ارسطو، به طور اجمال قابل قبول بوده، می توان گفت که عموم حکمای اسلامی نیز برای آن اهمیت قائل بوده اند، لکن سخن در این است که در مقام عمل، این نظریه تا چه حدّ کارساز و مشکل گشاست؛ یعنی هنگامی که می خواهیم دست به کاری بزنیم، این نظریه چگونگی کار را برای ما به چه صورتی معلوم می کند. در واقع تا زمانی که ما همه قوای نفس انسانی را به خوبی نشناسیم و به دامنه و وسعت جمله افعال و انفعالات خود پی نبریم و به هدف نهایی که آدمیان برای وصول به آن آفریده شده اند و باید جمیع تلاشهای خود را برای نیل به آن منظم سازند. علم پیدا نکنیم و ندانیم که هر یک از قوای آدمی چه ارتباطی با آن هدف نهایی دارد و چگونه انسان را در رسیدن بدان یاری می دهد و نیز موارد و مواضع تزاحم قوا را نیک در نیابیم، نمی توانیم تزاحم قوا را به صورت درست رفع نموده، هر یک از نیروها را در جای خود بنشانیم و خلاصه « اعتدال » را رعایت کنیم.

این که اعتدال باید بر جمیع شؤون حیات آدمی حاکم باشد، سخن درست و دستور العمل حکیمانه ای است، لکن کیفیت به عمل در آوردن اعتدال چیست؟ چگونه رفتار کنیم تامعتدلانه و مقتصدانه زندگی کرده باشیم؟ این است سؤال مهم و اساسی ای که همه، خواستار جواب آنند و متأسفانه ارسطو، پاسخی راهگشا به آن نداده است».

کلید واژگان (برچسب ها): 

منبع: 

دانش پژوهان > بهار و تابستان 1382، شماره 3 ، صفحه 70

موضوع مقالات: 

تاریخ بازیابی: 

شنبه, May 10, 2014