کربلا، بقایی در فنا فنایی در بقا

نتایج آراء: 0

نویسنده: 

عرفان حالتی است که از استغراق فرد عارف در وجود لایزال الهی عارض می شود . به عبارت دیگر، عرفان مسیری است که سالک با پای نهادن در آن مسیر به سلوک واقعی که همانا فناء فی الله است دست می یابد . فنا واقعی را تنها می توان در حماسه کربلا نظاره کرد .

عرفان در کربلا با تمامی خصیصه های لاهوتی اش رخ می نماید ; حسین و یارانش همه عارفند . عارفان واقعی که به آن حد نهایی عرفان که همانا فنای از فناست رسیده اند . حتی زنان کربلا نیز به درجه ای از عرفان نایل شده بودند که اگر چه ممکن است آخرین درجه و مرتبه آن نبوده باشد ولی با این حال همدوش بودن با عارفان بزرگ در آنان نیز تاثیر گذار شده بود .

عارفانه ترین چهره های کربلا در دو چهره نورانی و مقدس زینب علیها السلام و حسین (ع) متجلی می شود که زینب علیها السلام به عنوان نمونه کامل یک زن عارفه و حسین (ع) به عنوان فانی ترین وجود فی الله .

حسین بن علی (ع) یک روح بزرگ و یک روح مقدس است . اساسا روح که بزرگ شد، تن به زحمت می افتد و روح که کوچک شد تن آسایش پیدا می کند، متنبی شاعر بزرگ عرب می گوید: «وقتی روح ها بزرگ شد، تن ها در امورشان به رنج می افتند .» روح وقتی بزرگ شد خواه ناخواه باید در روز عاشورا سیصد زخم به تنش وارد شود . آن تنی که زیر سم اسب ها لگد مال می شود جریمه یک روحیه بزرگ را می دهد . و در حقیقت جریمه حق پرستی را .

روح حسین (ع) تا کجا گسترده باشد که بدنش قطعه قطعه شود، جوانانش در مقابل چشمانش اربا اربا شوند، در عین حال، در منتهی درجه تشنگی لبانش از ذکر خالی نباشد .

در عرفان کربلا تنها روحهای مقدس عارفانه ای ماندند که لیاقت پا گذاشتن در خاک بهشت را داشتند . روحیه اصحاب امام حسین (ع) و عشق صادق آنها به گونه ای بود که آنها مرگ را «ایثار و اختیار» کردند . این خصوصیت در میان همه شهدا کربلا بود که «آثروا الموت » یعنی اختیارا مرگ را بر زندگی ننگ آور ترجیح دادند .

حسین (ع) به کربلا خوانده شده بود و از جدش رسول خدا صلی الله علیه وآله قضیه کربلا را بارها شنیده بود . اما باز حسین (ع) به اختیار خود به کربلا می رود و هیچ جبری در این امر مشاهده نمی شود . در بین راه که حسین (ع) به کربلا می رود، بعضیها با اوصحبت می کنند که نرو خطر دارد و حسین (ع) در جواب این شعرها را خواند: به من می گویید نرو ولی خواهم رفت . می گویید کشته می شوم مگر مردن برای یک جوانمرد ننگ است؟ مردن آنگاه ننگ است که هدف انسان پست باشد و بخواهد برای آقایی و ریاست کشته شود که می گویند به هدفش نرسید . اما برای آن کسی که برای اعتلای کلمه حق و در راه حق کشته می شود که ننگ نیست، چرا که در راهی قدم بر می دارد که صالحین و شایستگان بندگان خدا قدم برداشته اند . پس چون در راهی قدم بر می دارد که با یک آدم هلاک شده بدبخت گنهکاری چون یزید مخالفت می کند پس بگذار کشته شود . شما می گویید کشته می شوم؟ یکی از این دو بیشتر نیست; یا زنده می مانم یا کشته می شوم . پس اگر زنده ماندم کسی نمی گوید تو چرا زنده ماندی و اگر در این راه کشته شوم، احدی در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد، اگر بداند که من در چه راهی رفتم .

کلید واژگان (برچسب ها): 

منبع: 

دیدار آشنا > فروردین 1382، شماره 34 ، صفحه 12

موضوع مقالات: 

تاریخ بازیابی: 

شنبه, February 15, 2014